فاطمه حسنافاطمه حسنا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 28 روز سن داره

نازدونه من (کوچولوی تو راهی من )

روزهای اخر

دخمل گلم امروز ساک بیمارستانت رو بستم دیگه چیزی نمونده حدودا 15 روز دیگه بابایی خیلی منتظر دیدار شماست منم برای این که خیلی تو فکرو خیال نرم دارم بافتنی میبافم برات احساس میکنم هنوز خیلی کار مونده که انجام ندادم و مونده دیگه چیزی به دیدنت نمونده جیگر طلایم احتمال زیاد اسمت حسنا بشه دخترکم
18 آبان 1391

یه توضیح کوچولو

  ما رسم سیسمونی نداریم واین خریدها رو همینجوری من و بابای نی نی گرفتیم البته خانواده ها هم کمک کردن اسباب بازیها رو هم هیچ کدون تو این ایام نخریدم همه اش مال چند سال پیش و قبل از بارداریه
17 آبان 1391

ماه آخر

این ماه دیگه آخرین ماه انتظاره عزیزم بابایی حسابی کم طاقت شده برای دیدن روی ماهت دکتر گفت حدودای 1-2 آذر تاریخ سزارین میشه ولی یه ماه رفته مسافرت و نیست که من برم بازم ازش بپرسم و مطمئن بشم همش تو فکرم و یکم استر گرفتم که نکنه زود بیای هرچند تو خانواده سابقه زود اومدن نی نی نیست ولی راستشو بخوای یکم استرس زایمان رو هم گرفتم وسایلت دیگه کامل شده فقط مونده یه چند  تا عکس سه نفری که با هم بگیریم قبل از تولدت اگه این خاله مریم یکم بهمون وقت بدن و بیان اگه نه خودم باید دوربین رو کوک کنم برای عکس تابلوی اتاقت هم دیگه آخراشه داره خوشگل میشه هنوز نمیدونم مادر جون میتنه برای تولدت بیاد یا نه این بار به بابایی میگم زنگ که زد ا...
8 آبان 1391

8 ماه گذشت

سلام سلام وای خدایا تقریبا یه ماه دیگه مونده یه ماه دیگه مونده تا تو نی نی نازم رو تو بغل بگیرم عزیزم چه زود میگذره این روزا 8 ما گذشت با سختی و شیرینی اش دیگه بابایی هم بی طاقت شده برا دیدنت همش روز شماری میکنه همش میگه دخملمون چه شکلی میشه منم میگم الهی که سالم باشه تو همه چی 20 آبان دکترت از حج بر میگرده و اون موقع میرم پیشش تا دقیق بهم بگه کی میتونم تو رو ببینم دفعه قبل ازش پرسیدم گفت 2 آذر اگه تا 6 اذر عقب بیفته خیلی خوبه بعد از تاسوعا و عاشورا بشه مامانی این چند روز باقیمونده رو هم به سلامتی طی کن و منو نگران نکن باشه دخملم  امروز با خبر شدم یکی از دوستام که قرار بود نی نی اش آذر ماه بیاد زایمان کرده الهی که سالم...
28 مهر 1391

بدون عنوان

بابایی کالسکه شما رو برداشته و دور خونه میزنه میگم چیه داری تمرین میکنی میخنده میگه آره میخوام ببینم چجوریه یه دور باهش میزنه میگه نه خوبه سخت نیست تو دلم حسابی خندیدم   مامانی برات یه لباس خوشگل دوخته بابایی کلی خوشش اومده میگه چه ناز شده کی اینو بپوشه   راستی یادم رفت بگم از روزی که تو سونو دیدمت همش اینو با خودم زمزمه میکنم *دست کوچولو پا کوچولو پوست تنت کرک هلو *
24 مهر 1391

اولین بار که دیدمت

سلام پیشی مامان دکتر برام سونو نوشته و من من انتظار میکشم تا تاریخش برسه و بیام تو جیگمل مامان رو ببینم آره ببینمت آخه یه جای تازه پیدا کردم که مانیتور داره و من میتونم تو نازنینم رو ببینم برای این سونو باید صبح خیلی زود میرفتیم و نوبت میگرفتیم تا ساعت 8 نوبتمون میشه بعد از نوبت گرفتن با بابایی رفتیم رو چمن نشستیم و صبحونه خوردیم یه صبحونه خوشمزه دو نفرو نصفی بعد که برگشتیم مطب فوری نوبت من شد پرسیدم همراه نمیتونه بیا گفتن نه پس بابایی نتونست بیاد تو دلم براش سوخت خیلی دوست داشت ببینتت رو تخت خوابیدمم و نگاهم به مانیتور روبروم بود که بله یه دست کوچولو نه دوتا دست کوچولو نمایان شد دستاتو گذاشته بودی کنار صورتت چون شما الان بزرگ شد...
5 مهر 1391

خرید

به طور اتفاقی رفتیم فروشگاه و من هم به بابایی گفتم حالا که اومدیم اینجا بیا یه سری از خریدای سیسمونی رو بگیریم کلی لباس و وسایل خوشمل خوشمل داشتواصلا نمیشد انتخاب کرد آدم میخواد همشونو بخره یه سر همی و یه شیشه شیر و یه کاپشن و چند تا تکه لباس و یه سری وسایل دیگه رو برات خریدیم و کلی ذوق کردیم حیف که گوشی مامانی گم شده  وگر نه یه عالمه عکس میزاشتم دعا کن زودی پیدا بشه و دست هر کی هست بیاره بده چون توش خیلی خاطرات دارم که حیفه از دست بره تازه عکس کالسکه و چند تا از خریدایی که قبلا گرفته بودیم هم اون تو بود که میخواستم همه رو با هم بزارم ...
24 شهريور 1391