آخیش بالاخره گفتیم بهشون
رفتیم شیرینی خریدیم و شب رفتیم خونه مامان اینا باباییت بهشون گفت
گفت که نینی داریم مامان باورش نمیشد میگفت یعنی من مامان بزرگ شدم
بابا هم کلی خوشحال شد ولی خیلی بروز نداد فقط دیدم که دوتا شیرینی خورد تازه شام خورده بودیم کلی تعجب کردم و خوشحال شدم
آخیش بالاخره گفتیم بهشون انگار یه بار از رو دوشمون برداشتن
گفتم تا نرفتیم خونشون و حالم بهم نخورده بگیم که لو نریم و خودمون با زبون خوش گفته باشیم
مامان میگفت چجوری تونستی تو دلت نگه داری
میخواستم بگم اگه نمیترسیدم لو برم دیر تر هم میگفتم :))
الان دیر وقته برم بخوابم تا تو نازنینم اذیت نشدی
تازه از خونه طاهره اینا اومدیم اونا هنوز نمیدونن
شب بخیر نازنینم
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آخیش بالاخره گفتیم بهشون
